پارت صد و دوازده :

فصل پنجاه و سوم
مهسا توپ والیبال به‌دست کنار پیشخان اپن ایستاد و گفت: من می‌گم از همین الان شروع کنیم؛ شاید تا فردا صبح حداقل نصف بادکنک‌ها آماده شدن!
ماهرخ گفت: نترس کارى نداره. سه تا تلمبه آوردم. یه ساعته تموم می‌شه.
عمران با نگاهى به مامان‌عهدى که داشت با تلفن حرف مى‌زد، گفت: مامانم اوکیه دیگه؟
بعد از ماجراى شبى که عمه‌خجسته مهمان‌شان بود، چشم عمران ترسیده بود! فهمی

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۳۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اکرم بانو

    1

    کاش باخواهرش اشتی نمیکردن

    ۸ ماه پیش
  • اسرا

    2

    خواهرت پسرش اون زله کردن امیدوارم توتودخترت ببینی تاغمهای نگاردرک کنید🙏

    ۸ ماه پیش
کپی شد!