پارت صد و سیزده :

فصل پنجاه و چهارم
خسرو

با باباضبى نشسته‌ایم روى یکى از صندلى‌هاى حصیرى تراس و داریم نگار و صبا و نیکان را تماشا مى‌کنیم که توى ساحل با توپ بازى مى‌کنند.
به نگار فکر مى‌کنم که امروز از قبل هم کم‌حرف‌تر شده. هربار که نگاهش بهم مى‌افتد، چشم‌هاش درشت مى‌شود و لبخندش بزرگ. حالتى که خوب مى‌شناسم.
فکر این‌که صبح حرف‌هاى من و ارغوان را شنیده باشد، دور از ذهن است. چون بع

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۳۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اکرم بانو

    2

    چقد از ارغوان بدم اومد...

    ۸ ماه پیش
  • راز

    1

    دلخوری های نگار خیلی قشنگه حتی فهمیدن حسش توسط خسرو از طریق چشمای نگار وقتی خسرو به چشماش و حرکاتش نگاه میکنه میفهمه ک چی تو سرشه ،که داره خوشحال یا اذیتش میکنه همه ی نگار رو خسرو میفهمه و میخونه.اگه ما مث نگار همچین چیزی می شنیدیم ب نظرتون عکسالعملمون چی بود فک کنم ارغوان و می انداختیم جلو سگا

    ۸ ماه پیش
  • ماهرخ

    0

    عالیه کاش خسرو نگارو واسه همیشه بخواد

    ۸ ماه پیش
  • اسرا

    1

    یه شعرهست که میگه همه قبل ازتواشتباه عشق فقط خودتی این خسروی(البته من نمیدونم شعرکاملش چیه)🙏

    ۸ ماه پیش
  • فری

    3

    کاش همیشه باهم بمونن :(( حیفه اخه خیلی بهم میان

    ۱۱ ماه پیش
کپی شد!