پارت صد و ده :
فصل پنجاه و یکم
خسرو
با نیکان نشستهایم توى پذیرایى نزدیک آشپزخانه و سطل بزرگ آجر را خالى کردهایم روى زمین.
ــ پدر و پسر چه سحرخیزن!
سربرمىگردانم و نگاهم به ارغوان مىافتد.
دیروز با پیام مرسده خواب از چشمهام پریده بود. نوشته بود: ارغوانم باهامون میاد.
و دو تا ایموجى با دهن خطى صاف برایم فرستاده بود!
پیشنهاد شمال از طرف ماهرخ بود. ترجیح مىدادم آخرین هفت
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۳۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
زهرا z
1خسته نباشی نویسنده توانا 🙏😘😘❤️
۸ ماه پیش
لیلا مردانی | نویسنده رمان
🌱🥰🩷
۸ ماه پیشاکرم بانو
1حسم بهم میگه نگارحرفاشونو شنیده ...
۸ ماه پیشاسرا
2چقدرپروبیچاره نگارکه ساده دل🙏
۸ ماه پیشراز
1ای بابا این دیگه از کجا پیداش شد بیچاره نگار خسرو امیدوار نشنیده باشه حرفارو
۸ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

راز
0خسرو هر حرکتی از ی خانم میبینه اولین کسی ک میاد تو ذهنش نگاره ای جان از این همه عاشقیش