پارت نود و سوم :

فصل چهل و سوم
عهدى
به خجسته مى‌گویم: تنها چرا؟ با مجید و آزاده‌جون بیاید. می‌خواین گوشى رو بدید آزاده‌جون؛ خودم دعوت‌شون کنم.
مى‌گوید: دستت درد نکنه؛ غریبه نیستن که؛ می‌گم خودم بهشون. یه کم کار دارن. من زودتر میام. اونام براى شام خودشون رو می‌رسونن.
ــ قدم‌شون سر چشم!
ــ اتفاقا زنگ زدم دیدم تلفن شما مشغوله؛ یه زنگ زدم به خسرو.
همیشه این کار را مى‌کند. از آ‌نجا ک

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۵۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اکرم بانو

    0

    حدس میزنم مهمونی مزخرفی میشه

    ۱۰ ماه پیش
  • اسرا

    1

    چرااینقدرنگاردرعذاب اینگاربایدمثل اسمش هزارنگاربرویش نقش ببنده امیدوارم آخرباخسرونیکان بمونه🙏😭

    ۱۰ ماه پیش
کپی شد!