جهنم احساس به قلم ملیکا کاظمی
پارت نود و دوم :
آبتین سرش را پایین میاندازد. حتی یک بطری آب هم نمیتواند بخرد. دستی به پشت گردنش میکشد، انگشتانش را در موهایش فرو میبرد و لبش را میجود. نفس عمیقی میکشد، کارت را برمیدارد و بدون اینکه لحظهای دیگر به صفحهی خاموششده نگاه کند، از دستگاه فاصله میگیرد.
با اینحال، بیپولی نمیتواند مانعش شود. هنوز چیزی درونش فریاد میزند که باید برود، باید ملیسا را ببیند. نیاز دارد که ا
لطفا صبر کنید...

سهیل۲۸
1نکنه خاکستر پدر ملیساست 😦😦😦 اولین باره نظر واضحی میدم از بس شوکه شدم