جهنم احساس به قلم ملیکا کاظمی
پارت نود و یک :
آبتین یک قدم جلوتر میآید. سایهی کشیدهی او روی دیوار بلندتر میشود. چانهاش را بالا نگه داشته؛ اما درونش پر از آشوب است. او مجبور است مرد باشد. نه به خاطر خودش... اینبار را به خاطر ملیسا از خودش میگذرد: «اگر بهم کمک کنی... ضرری که بهت زدم و جبران میکنم و هر چیزی که بخوای بهت میدم.»
رئیس ابرویی بالا میاندازد، نگاهی به سر تا پای آبتین میاندازد. انگار که بخواهد این ادعا را وزن کند:
لطفا صبر کنید...

فاطمه زهرا
0چه عشقی داره ابتین..