پارت پنجاه و هشتم :

با هر بوقی که از گوشی‌ام شنیده می‌شد، امیدم کمتر و کمتر می‌شد؛ و آن صدای لعنتی، آن صدای ماشینی که می‌گفت: "مشترک مورد نظر در دسترس نمی‌باشد"
مثل خنجری در قلبم فرو می‌رفت.
وقتی پا به عمارت گذاشتم، گویی سایه‌ای تیره تمام خانه را در بر گرفته بود. مستقیم به سمت پذیرایی رفتم. تلفن را روی میز پرت کردم و خودم با حالتی درهم روی مبل افتادم. تمام وجودم آشوب بود. انگار هیچ چیز نمی‌توانست ا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۹۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️