رسپینا به قلم زهرا خزائی
پارت پنجاه و هشتم :
با هر بوقی که از گوشیام شنیده میشد، امیدم کمتر و کمتر میشد؛ و آن صدای لعنتی، آن صدای ماشینی که میگفت: "مشترک مورد نظر در دسترس نمیباشد"
مثل خنجری در قلبم فرو میرفت.
وقتی پا به عمارت گذاشتم، گویی سایهای تیره تمام خانه را در بر گرفته بود. مستقیم به سمت پذیرایی رفتم. تلفن را روی میز پرت کردم و خودم با حالتی درهم روی مبل افتادم. تمام وجودم آشوب بود. انگار هیچ چیز نمیتوانست ا
لطفا صبر کنید...
