رسپینا به قلم زهرا خزائی
پارت پنجاه و هفتم :
هیچچیز برایم مهم نبود. فقط باید به خانه برمیگشتم. باید او را میدیدم،
حالا اینجا بودم. جلوی در عمارت. اما دستم برای زدن زنگ در نمیرفت. قلبم دیوانهوار میتپید، مثل روز اولی که دیدمش. انگار دوباره همان حس اولین دیدار را تجربه میکردم. دلم میخواست همین حالا در را باز کنم و خودم را به او برسانم، اما چیزی مانعم میشد. شاید هیجان، شاید اضطراب دیدنش بعد از این همه روز
چشمهایم
لطفا صبر کنید...
