پارت پنجاه و نهم :

در سکوت اتاق، ذهنم به گذشته‌ها پرواز کرده بود. آراز... چطور توانست؟ چطور توانست از عشق آتشین‌مان دست بکشد؟ آن‌همه قول و قرار، آن‌همه رویا... مگر می‌شود این‌قدر راحت فراموش کرد؟
صورتم را در دست‌هایم گرفتم. صدای خنده‌های او هنوز در گوشم بود. عطر تنش، نگاهش، و آن لحظه‌هایی که کنار هم می‌گذراندیم. آراز می‌توانست بیشتر تلاش کند، می‌توانست برایمان بجنگد. اما نه، او جنگیدن را انتخاب

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۸۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️