پارت پنجاه و ششم :

تایماز چیزی گفت که خنده‌مان را به آسمان دشت پرتاب کرد. نمی‌دانستم چه گفت، فقط می‌خندیدم. انگار تمام غم‌ها و دردها از یادم رفته بود.
اما ناگهان، صدای خنده‌های تایماز کم‌کم محو شد. دشت تاریک شد، باد متوقف شد، و عطر گل‌ها به بوی نمناک انباری تبدیل شد. صدای قفل شدن در دوباره در ذهنم پیچید.
تایماز رفته بود. فقط من بودم و تنهایی. توهم کم‌کم از بین می‌رفت و جایش را به درد واقعی داد. با

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۹۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️