رسپینا به قلم زهرا خزائی
پارت پنجاه و ششم :
تایماز چیزی گفت که خندهمان را به آسمان دشت پرتاب کرد. نمیدانستم چه گفت، فقط میخندیدم. انگار تمام غمها و دردها از یادم رفته بود.
اما ناگهان، صدای خندههای تایماز کمکم محو شد. دشت تاریک شد، باد متوقف شد، و عطر گلها به بوی نمناک انباری تبدیل شد. صدای قفل شدن در دوباره در ذهنم پیچید.
تایماز رفته بود. فقط من بودم و تنهایی. توهم کمکم از بین میرفت و جایش را به درد واقعی داد. با
لطفا صبر کنید...
