رسپینا به قلم زهرا خزائی
پارت پنجاه و پنجم :
مرد قلچماق جلو آمد. قد بلندش سایهای ترسناک روی من انداخت. نگاه سرد و بیروحش را به چشمانم دوخت. قبل از اینکه بتوانم چیزی بگویم، دست سنگینش را بالا برد و سیلی محکمی به صورتم زد. صدای برخورد دستش با گونهام در انباری پیچید و سرم به سمت دیگر پرت شد. گرمای خون از بینیام جاری شد و روی لبم نشست.
با وجود درد، باز هم دندانهایم را روی هم فشار دادم و نگاه پر از تحقیرم را به مرد دوختم. اما او ب
لطفا صبر کنید...
