پارت هشتاد و هفتم :
فصل چهل و یکم
خسرو
وقتى با گیسو آشنا شدم، توى بیستوهشتسالگى زندگیم به ثباتى رسیده بود اما باز هم عجلهاى براى ازدواج نداشتم. اولین بار توى عروسى سحر و بهرام هم را دیدیم.
او تنها سر میزى نشسته بود. آرنجش را روى میز گذاشته بود و چانهاش را به دستش تکیه زده بود و... داشت چرت مىزد!
چانهاش هى از روى دست مشت شدهاش سر مىخورد و چرتش پاره مىشد! بعد کمى به مهمانهاى درحال
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۶۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

اسرا
0گیسوقبل ازبلاگرشدن چقدرساده بود🙏