پارت بیست و سوم :

دستش را با احتیاط از مقابل چشمان قهوه‌ای رنگش پایین برد.
پلک‌هایش را تا نیمه بالا داد و از میان پرتو‌های نور، شیشه بزرگی را که روبه‌رویش بود، تشخیص داد.
آسه آسه جلو رفت.
با هر قدمی که بر می‌داشت، انعکاس نور کمتر و کمتر می‌شد تا جایی که دیگر توانست چشم‌هایش را به طور کامل باز کند.

تنها چندسانتی‌متر با شیشه فاصله داشت که از حرکت ایستاد و ناباورانه به منظره مقابلش که

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۰۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

شخصیت یاسمین آریانفر در رمان عاشقانه تراشه مرگ از نیلوفر سامانی یاسمین
رمان عاشقانه تراشه مرگ نیلوفر سامانی دنیای رمان امید
رمان عاشقانه تراشه مرگ نیلوفر سامانی دنیای رمان آنا و آناهیتا
رمان عاشقانه تراشه مرگ نیلوفر سامانی دنیای رمان لیلا دلنواز
رمان عاشقانه تراشه مرگ نیلوفر سامانی دنیای رمان یامور
رمان تراشه مرگ شخصیت دانیال دانیال
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Moon

    0

    خب خب خب امیدوارم با آدمایی جدیدتری هم آشنا شیی

    ۷ روز پیش
  • آرزو

    0

    پارت عالی بود دوس دارم همشو ی جا بخونم

    ۷ روز پیش
  • هانیه

    1

    فکر کنم اون دوتا مرد بادیگارد بودن یاسمین اشتباهی گرفته😅😐 عالی بود نیلوفر جان❤️❤️💫💫

    ۶ ماه پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    ❤️❤️❤️❤️

    ۶ ماه پیش
  • باران

    0

    واقعا داره داستان هیجانی میشه برم پارت بعدی ببینم طبقه سوم چخبره

    ۶ ماه پیش
  • ترنم

    0

    به به بریم ببینیم تو طبقه سوم چه اتفاقایی میفته

    ۱۱ ماه پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    😍

    ۱۱ ماه پیش
  • Niki

    0

    خدا می دونه تو طبقه سوم چی در انتظارشه

    ۱ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    😁😁😁

    ۱ سال پیش
  • تارا آرام

    0

    میشه یه اتاقکی جایی با این نما برای من جور کنین😅😜 خیلی خوشگله ، خیلی قشنگ توصیف شده...

    ۱ سال پیش
  • تارا آرام

    0

    اوپس،تفنگ، جالب شد، برای چی باید تفنگ داشته باشن، یه ذره خشنه برای یه آزمایشگاه... البته آزمایشگاهی که سری باشه و احتمالا مجوز خاصی نداره و دولتی نیست و کله گنده ای پشتشه و خصوصیه، شاید طبیعی باشه...

    ۱ سال پیش
  • Zahra

    0

    خب بره طبقه سوم ببینیم اونجا چه خبره🤔

    ۱ سال پیش
  • Zahra

    1

    چه بادیگارد های مهربونی آروم باهاش حرف زدن ناراحت نشه گفتم الان کَت بسته میبرنش

    ۱ سال پیش
  • شیرین

    0

    منتظر افراد جدید تو طبقه سوم هستم

    ۱ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    💙💙

    ۱ سال پیش
  • پرنیا

    1

    یه جوری کوله رو انداخت رو شونش،فک کرد منفی یک پارکینگه و در ورودی و فرااار😂😂😂

    ۱ سال پیش
  • اکرم بانو

    1

    عالی بود😂😂😂

    ۱ سال پیش
  • آوا

    1

    طبقه ی سوم ببینیم چه خبره ولی یعنی هیچ راه خروجی نیست؟😶چه شکلی پس میرن بیرون؟😐،نیلوفر جونم عالیییییییییی بود❤️

    ۱ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    قطعا یه راهی هست عزیزم؛ اما به این راحتی قابل دسترس نیست😁✨️💙

    ۱ سال پیش
  • Roghayyeh

    2

    چه محترمانه برخورد کردن من انتظار داشتم بندازنش تو گونی برنج

    ۱ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    😂😂😂

    ۱ سال پیش
  • نفس

    0

    یاسمینی که من میشناسم قراره غوغا به پا کنه

    ۱ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    😁😁😁

    ۱ سال پیش
کپی شد!