پارت هشتاد :
موسیقیهای بیشتری از این دستگاه پخش میشدند، اما هیچکدام به دلم نمینشستند. چرا باید اینجا بمانم؟چرا هیچ چیزی در این دنیا برایم جذاب نیست؟
با ناامیدی از دستگاه دور شدم و به گشت و گذار در اتاق ادامه دادم. تمام جزئیات و وسایل نامعلوم در ذهنم ثبت میشدند. به یاد داشتم که چگونه در آن تاریکی، احساس میشدم که همهچیز مقدس است و در عین حال، کاملاً ویران.
تنها امیدم این بود که شاید
مطالعهی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۸۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
ترنم
0زبانم قاصره از این توصیفاتت که آدم قشنگگگگ محیط رو تصور میکنه تو ذهنش😍
۵ ماه پیشسحر
-4اتفذقا به سرم زده بود که چرا احساس گرسنگی نمیکنه 😁
۷ ماه پیشفاطی
0نسیم ناامیدی همه جای خانه را فراگرفته بوی مرگ..باید دید و جستجو کرد حس میکنم جایی از اینجا چیزی قرار گرفته آن را پیدا میکنم و خلاص من حتی در این دنیا هم تنهام
۱۰ ماه پیشپرتقال
2همه از جو رمان میگن من از اکوای خسته و گشنه #اکوا_گشنه
۱ سال پیشGhost
0باورم نمیشه این پارت به تنهایی انقدر توصیفات کثیف و بشدت نا امید کننده در عین حال خیره کننده رو از یه تیکه دنیای سایبرپانک داره
۱ سال پیشآناهیتا میر امینی
0نمیدونم چی بگم از حجم زیبایی این رمان و توصیف اتش واقعا خیلی خوب می نویسی
۱ سال پیشBlaue Rose
1توصیفاتتون بی نظیر بود بانوی دریا. کاملا تونستم تصور کنم .اون نشانه هایی که از فاسد بودن کنسرو گفتین، اون امید انتهایی پارت، همشون فوق العاده بود. تصمیم گرفتم نظرم را راجع به هر پارت زیرش بنویسم.💙🦋
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

پانیسا
0الهی من کنسرو تاریخ مصرف گذشته بخورم ولی تو نه