پارت هفتاد و نهم :
با هر قدمی که برمیداشتم، ترس و نگرانی در وجودم عمیقتر میشد. هرچند چهرهام در آینه حالتی ناامید و ترسناک داشت، اما باید راهی پیدا میکردم که با دنیای واقعی ارتباط برقرار کنم. میدانستم که باید یک کامپیوتر یا چیزی مشابه پیدا کنم. شاید بتوانم به دوستانم خبر بدهم و از آنها کمک بگیرم تا مرا از این وضعیت نجات دهند.
گام به گام به بقیه اتاق حرکت کردم. فضای تنگ و کثیف، بوی رطوبت و گِل را
مطالعهی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۸۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
ترنم
1فضاسازی عالی..انگار خود منم اونجام و میبینم..به امید روزی که فیلمش بیاد💙
۵ ماه پیشالاله
3همه چیز رو مثل فیلم تصور میکنم به امید روزی که فیلمش رو ببینیم
۱ سال پیشسحر
0دقیقاااا 👍🏻👍🏻👍🏻
۷ ماه پیشGhost
3پوچی و در عین حال پیچیده بودن نئون ها تو خالی بودن نُت های موسیقی اما در عین حال تاثیر گذار بودن موسیقی سایبرپانکی و سینث وِیو...فضاسازی بینظیر رمان ایثریس.
۱ سال پیشSeren
2چرا یه حسی بهم میگه بین اون اهنگ ها قراره نامه ی صوتی پیدا بشه؟
۱ سال پیش
کالیستو آکوامارین | نویسنده رمان
😂😂😂
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

پانیسا
0دارم خودم آماده میکنم که فیلمش بیاد دارم تصور می کنم مثل فیلم خودم دارم تصاویر رو میبینم