پارت پنجاه و چهارم :

اما حالا اینجا بودم، تنها و زخمی، و این گرگ‌های بی‌رحم به جانم افتاده بودند. با خودم فکر کردم:
-این فقط شروعشه. اگه اینا فکر می‌کنن می‌تونن منو بکشن، کور خوندن. دیر یا زود یه راه پیدا می‌کنم. اما اول باید زنده بمونم...
چندین ساعت بود که همان گوشه‌ی انباری نشسته بودم. بدنم مثل تکه‌ای چوب خشک شده بود و سرمای زمین از زیر لباس‌هایم به استخوان‌هایم نفوذ کرده بود.
درد در تمام اعضا

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۰۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️