رسپینا به قلم زهرا خزائی
پارت پنجاه و چهارم :
اما حالا اینجا بودم، تنها و زخمی، و این گرگهای بیرحم به جانم افتاده بودند. با خودم فکر کردم:
-این فقط شروعشه. اگه اینا فکر میکنن میتونن منو بکشن، کور خوندن. دیر یا زود یه راه پیدا میکنم. اما اول باید زنده بمونم...
چندین ساعت بود که همان گوشهی انباری نشسته بودم. بدنم مثل تکهای چوب خشک شده بود و سرمای زمین از زیر لباسهایم به استخوانهایم نفوذ کرده بود.
درد در تمام اعضا
لطفا صبر کنید...
