رسپینا به قلم زهرا خزائی
پارت پنجاه و سوم :
عرق سردی روی پیشانیام نشست، اما نمیخواستم ضعفم را نشان بدهم. تمام توانم را جمع کردم، روی آرنجهایم تکیه دادم و کمی خودم را بالا کشیدم. صدایم خشدار و کمجان بود، اما نگاه خشمگینم به چشمان سحر دوخته شده بود. لب باز کردم و گفتم:
-یه بلایی بر سرت میارم سحر... طوری که صدای التماست... تا هفت تا آبادی اونورتر بره...
سحر، که حالا چهرهاش پر از نفرت شده بود، پوزخندی زد و به سمتم خم شد. صد
لطفا صبر کنید...
