پارت پنجاه و سوم :

عرق سردی روی پیشانی‌ام نشست، اما نمی‌خواستم ضعفم را نشان بدهم. تمام توانم را جمع کردم، روی آرنج‌هایم تکیه دادم و کمی خودم را بالا کشیدم. صدایم خش‌دار و کم‌جان بود، اما نگاه خشمگینم به چشمان سحر دوخته شده بود. لب باز کردم و گفتم:
-یه بلایی بر سرت میارم سحر... طوری که صدای التماست... تا هفت تا آبادی اونورتر بره...
سحر، که حالا چهره‌اش پر از نفرت شده بود، پوزخندی زد و به سمتم خم شد. صد

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۰۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️