رسپینا به قلم زهرا خزائی
پارت پنجاه و دوم :
با تمام وجودم به صورت مرد قلچماق زل زدم. درد تمام بدنم را گرفته بود، اما نمیخواستم این درد باعث بشود کوتاه بیایم. از لای دندانهای به هم فشردهام گفتم:
-تقاص کارتونو پس میدید! همین روزا که دیر نیست، تقاص تکتک ظلمهاتونو پس میدید!
مرد قلچماق اخمی کرد و نگاهش سنگینتر شد. انگار که حرفهایم عصبانیاش کرده بود. با قدمهای محکم جلو آمد و با دستهای سنگینش به پهلوم کوبید. ضرب
لطفا صبر کنید...
