رسپینا به قلم زهرا خزائی
پارت پنجاه و یک :
با اینکه درد تمام وجودم را گرفته بود، سعی کردم به خود مسلط باشم.
قطرهای اشک، بیاختیار از گوشه چشمم لغزید، اما سریع جلوی خود را گرفتم. نمیخواستم ضعف نشان بدهم، نمیخواستم اینها فکر کنند مرا شکستهاند. با تمام وجودم به خود گفتم:
-من رسپینام! دختر خان. هیچکس نمیتونه منو به این راحتی از پا دربیاره. به وقتش همهتونو توی حیاط همین عمارت فلک میکنم!
نفس عمیقی کشیدم و با وج
لطفا صبر کنید...
