پارت پنجاه :

عمه تاج‌القمر یه پوزخند کج زد و با دست اشاره‌ای کرد. هنوز نفسم جا نیفتاده بود که یهو در اتاق کامل باز شد و سه تا مرد قلچماق با قیافه‌های ترسناک وارد شدن. پشت سرشون، سحر با همون نگاه کینه‌توزش اومد تو. چادرشو سفت گرفته بود، ولی چشماش از خشم می‌درخشید.
عمه تاج‌القمر قدمی عقب رفت، دست به سینه ایستاد و با لحنی که از غرورش می‌بارید گفت:
-ببریدش همون‌جایی که عرب نی می‌اندازه. کار ای

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۱۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!