رسپینا به قلم زهرا خزائی
پارت پنجاه :
عمه تاجالقمر یه پوزخند کج زد و با دست اشارهای کرد. هنوز نفسم جا نیفتاده بود که یهو در اتاق کامل باز شد و سه تا مرد قلچماق با قیافههای ترسناک وارد شدن. پشت سرشون، سحر با همون نگاه کینهتوزش اومد تو. چادرشو سفت گرفته بود، ولی چشماش از خشم میدرخشید.
عمه تاجالقمر قدمی عقب رفت، دست به سینه ایستاد و با لحنی که از غرورش میبارید گفت:
-ببریدش همونجایی که عرب نی میاندازه. کار ای
لطفا صبر کنید...
