پارت پنجاه و یک :

با اینکه درد تمام وجودم را گرفته بود، سعی کردم به خود مسلط باشم.
قطره‌ای اشک، بی‌اختیار از گوشه چشمم لغزید، اما سریع جلوی خود را گرفتم. نمی‌خواستم ضعف نشان بدهم، نمی‌خواستم این‌ها فکر کنند مرا شکسته‌اند. با تمام وجودم به خود گفتم:
-من رسپینام! دختر خان. هیچ‌کس نمی‌تونه منو به این راحتی از پا دربیاره. به وقتش همه‌تونو توی حیاط همین عمارت فلک می‌کنم!
نفس عمیقی کشیدم و با وج

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۱۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️