رسپینا به قلم زهرا خزائی
پارت چهل و نهم :
یک ماه بعد
_هوییی... دختر قاتل... اتاقم رو امروز تو مرتب میکنی. فهمیدی! تو خونه ی ما عروس نمیتونه بخوره بخوابه.
بی تفاوت نگاهش کردم و سرم رو از روی تاسف تکان دادم. این زن هیچ وقت معنای انسانیت را نمیفهمید.
از کنارش گذشتم و سمت اتاقم به راه افتادم. باز هم شروع به اراجیف بافی کرده بود و اصلا دلم نمیخواست صداش رو بشنوم.
سرم را از روی تاسف تکان دادم و مشغول رسیدگی به کار های زمین ها و
لطفا صبر کنید...
