پارت پنجاه :

عمه تاج‌القمر یه پوزخند کج زد و با دست اشاره‌ای کرد. هنوز نفسم جا نیفتاده بود که یهو در اتاق کامل باز شد و سه تا مرد قلچماق با قیافه‌های ترسناک وارد شدن. پشت سرشون، سحر با همون نگاه کینه‌توزش اومد تو. چادرشو سفت گرفته بود، ولی چشماش از خشم می‌درخشید.
عمه تاج‌القمر قدمی عقب رفت، دست به سینه ایستاد و با لحنی که از غرورش می‌بارید گفت:
-ببریدش همون‌جایی که عرب نی می‌اندازه. کار ای

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۱۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️