رسپینا به قلم زهرا خزائی
پارت چهل و هشتم :
روزها میگذشت و من بهتر و بهتر میشدم. اما رابطیمان با عمه بدتر از قبل میشد. با هربهانه ای همش سعی در تخریب شخصیت من و خانواده ام داشت.
آنقدر مرا دختر قاتل صدا زده بود که دیگر کم کم داشت خودمم باورم میشد که دختر قاتل هستم.
پدر و مادر تایماز بامن خوب بودند و کاری به کارم نداشتند. اگر محبت هم نمیکردند، دشنه بر روحم هم نمیزدند.
سه روز بود بخیه هایم را برداشته بودند و دیگر راحت شده
لطفا صبر کنید...
