پارت چهل و هشتم :

روزها میگذشت و من بهتر و بهتر می‌شدم. اما رابطیمان با عمه بدتر از قبل می‌شد. با هربهانه ای همش سعی در تخریب شخصیت من و خانواده ام داشت.
آنقدر مرا دختر قاتل صدا زده بود که دیگر کم کم داشت خودمم باورم می‌شد که دختر قاتل هستم.
پدر و مادر تایماز بامن خوب بودند و کاری به کارم نداشتند. اگر محبت هم نمیکردند، دشنه بر روحم هم نمیزدند.
سه روز بود بخیه هایم را برداشته بودند و دیگر راحت شده

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۲۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!