پارت چهل و نهم :

یک ماه بعد
_هوییی... دختر قاتل... اتاقم رو امروز تو مرتب میکنی. فهمیدی! تو خونه ی ما عروس نمیتونه بخوره بخوابه.
بی تفاوت نگاهش کردم و سرم رو از روی تاسف تکان دادم. این زن هیچ وقت معنای انسانیت را نمیفهمید.
از کنارش گذشتم و سمت اتاقم به راه افتادم. باز هم شروع به اراجیف بافی کرده بود و اصلا دلم نمیخواست صداش رو بشنوم.
سرم را از روی تاسف تکان دادم و مشغول رسیدگی به کار های زمین ها و

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۲۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️