پارت هشتاد :

آبتین سوار می‌شود، لباسش را مرتب می‌کند و دستش را روی فرمان می‌گذارد. لحظه‌ای مکث می‌کند، بعد سرش را برمی‌گرداند و نگاهش را به ملیسا می‌دوزد:
- سوار شو... جوجه اردک زشت!
ملیسا پوفی می‌کند و چشم می‌چرخاند، اما چیزی نمی‌گوید. فقط با احتیاط، خودش را روی ترک موتور جا می‌دهد. آبتین استارت می‌زند. موتور با صدایی خفه زنده می‌شود، صدایی که انگار می‌خواهد سنگینی سکوت را بشکند. باد س

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۹۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه زهرا

    0

    اوهههه شتتتت،من میگم بخاطر این رفیق ملیسا این بلا سرش اومد که همین خاکستره هم بخاطر یاسه یه کاریش کرده بود،یه حسی بهم میگه زنده ست رفیق ملیسا

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️