جهنم احساس به قلم ملیکا کاظمی
پارت هفتاد و هفتم :
آبتین انگار یک لحظه جا میخورد. چانهاش کمی بالا میرود، نفسش را با مکث بیرون میدهد و بعد... سکوت. ملیسا منتظر نمیماند. سریع عقب میرود، به اتاق میدود، لباسهایش را میپوشد و قبل از اینکه خودش را منصرف کند، برمیگردد.
آبتین هنوز همانجا ایستاده. مثل کسی که جنگی درونش در جریان باشد. اما وقتی نگاهش با نگاه ملیسا تلاقی میکند، دیگر چیزی نمیگوید. نه موافقت، نه مخالفت. فقط انگا
لطفا صبر کنید...

فاطمه زهرا
1واایی شتت چقدرر هیجانیی شدد😭انقدر استرس زا بوددد ادم نمیتونههه سوالااشوو بپرسهههه