پارت هفتاد :

پاهایش روی آسفالت کثیف خیابان کشیده می‌شوند، دست‌هایش در جیب‌های پالتوی کهنه‌اش فرو رفته‌اند. درونش تهی است، ذهنش خالی‌تر از آن است که بخواهد چیزی را تحلیل کند. چیزی درون او مُرده، یا شاید همیشه مرده بوده و او تازه فهمیده است.
چشمش به مغازه‌ای می‌افتد که نیمه‌باز است. یک مغازه‌ی کوچک و محقر، شیشه‌هایش کمی غبارگرفته، پیرمردی با صورت چروکیده و نگاهی خواب‌آلود پشت دخل نشسته و

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۶۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه زهرا

    0

    اینجور که این مسافرخونه توصیف شد من که ترسیدم از اونجا...

    ۱ سال پیش
کپی شد!