پارت چهل و هفتم :

خندیدم و گفتم:
_خب چیکار کنم گشنمه، غذای بیمارستانم که انگار آشپزش با نمک مشکل داره، قطره ای نمک نمیزد به غذاها برا همین به زور میتونستم یکی دو لقمه بخورم. ما که مثل مریضای دیگه شانس نداریم که برامون از بیرون غذا بخرن بیارن. یا حداقل غذای خونگی بیارن.
با تعجب نگاهم کرد و گفت:
_من که برات جیگر و دل و قلوه خریده بودم، از اون گذشته این گوشتی که میخوری گوشت قربونی ای هست که برات برید

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۲۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!