پارت چهل و هشتم :

روزها میگذشت و من بهتر و بهتر می‌شدم. اما رابطیمان با عمه بدتر از قبل می‌شد. با هربهانه ای همش سعی در تخریب شخصیت من و خانواده ام داشت.
آنقدر مرا دختر قاتل صدا زده بود که دیگر کم کم داشت خودمم باورم می‌شد که دختر قاتل هستم.
پدر و مادر تایماز بامن خوب بودند و کاری به کارم نداشتند. اگر محبت هم نمیکردند، دشنه بر روحم هم نمیزدند.
سه روز بود بخیه هایم را برداشته بودند و دیگر راحت شده

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۲۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️