پارت چهل و ششم :

از بیکاری نظاره‌گر تایماز بودم که بدون توجه به من لباس هایش را از تنش درآوردم و گوشه ای انداخت.
نگاهم محو اندام ورزیده و ورزشکاری اش شده بود، معلوم بود برای ساخت آن عضله های بینقص زحمت زیادی کشیده است.
ناخواسته محو تماشایش بودم که لحظه به سمتم برگشت و بامن چشم تو چشم شد.
چپ چپ نگاهش کردم و گفتم:
_ندید بدید نیستیم. الان دیگه همه از اینا دارن. تازه اعتماد به نفست داره سفو سورا

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۳۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!