رسپینا به قلم زهرا خزائی
پارت چهل و هفتم :
خندیدم و گفتم:
_خب چیکار کنم گشنمه، غذای بیمارستانم که انگار آشپزش با نمک مشکل داره، قطره ای نمک نمیزد به غذاها برا همین به زور میتونستم یکی دو لقمه بخورم. ما که مثل مریضای دیگه شانس نداریم که برامون از بیرون غذا بخرن بیارن. یا حداقل غذای خونگی بیارن.
با تعجب نگاهم کرد و گفت:
_من که برات جیگر و دل و قلوه خریده بودم، از اون گذشته این گوشتی که میخوری گوشت قربونی ای هست که برات برید
لطفا صبر کنید...
