پارت پنجاه و هشتم :

فصل بیست و پنجم
خسرو
نگار جلوى دراورى ایستاده که روى آن عکس‌هاى قاب‌شده‌ام با موتورهاى مختلف را چیده‌ام.
وقتى مى‌آیم توى اتاق، به‌طرفم برمى‌گردد: عهدى‌جون خوابید؟
درحال باز کردن دکمه‌هاى پیراهنم مى‌گویم: نه اما نذاشت پیشش بمونم.
پیراهنم را مى‌اندازم روى دسته‌ى صندلى میزتحریر: ببخشید که مجبور شدى بمونى. می‌دونم عادت ندارى.
سرش را به‌طرفین تکان مى‌دهد: ت

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۹۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه

    0

    پارت یکم بیشتر کنین تا میایم بخونیم چی شده پارت تموم شده🥺

    ۱ سال پیش
کپی شد!