پارت پنجاه و پنجم :
بهطرف مامان و مهسا آمد. مهسا دید که مامان انگار بهجاى همهى سالهایى که از خاله و خانوادهاش منع شده بود، خواهرزادهاش را بوسید. امیرمحمد برگشت بهطرف مهسا. مخاطبش مامان بود وقتى گفت: ا... این مهساست؟
ــ آره قربونت برم!
امیرمحمد به مهسا نگاه کرد: نشناختمت. چه خانمى شدى!
و نگاهش روى صورت و لبخند بزرگ مهسا مکث کرد.
عمهنزهت گفت: واسه محمد چاى بیارید.
محمد با خانمها
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۹۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
اکرم بانو
0من هی میگم اسما چقد اشنان ،ینی واقعا خسزو و امیر محمد پسر خاله هستن؟بد شد که
۱ سال پیشراز
0ای بابا اینا ک پسر خاله در اومدن خسرو و امیر محمد رو میگم
۱ سال پیشZahra
0وای خدا هر چیزی حدس میزدم غیر این حالا نگاربفهمه بایدچکار میکنه؟؟؟؟البته ممکنه نویسنده قصدش فقط حرص دادن ما باشه واصلا خبری نباشه(ستاد مدیریت بحران)
۱ سال پیش
لیلا مردانی | نویسنده رمان
مرسی از کامنتهاتون🥰🍃❤️
۱ سال پیشZahra
0نه نمیخوام حدسمو به زبون بیارم بگو که فقط تشابه اسمیه؟؟؟؟😯😯
۱ سال پیشاسرا
0این۲پارت اززبان کیه شخص ثالث روای همیشه می نوشتی که اززبان کیه🙏🤔
۱ سال پیش
لیلا مردانی | نویسنده رمان
وقتی راوی نداریم، از زبان دانای کل هست🥰🍃
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

نسترن
0اوضاع بهم ریخت که