رسپینا به قلم زهرا خزائی
پارت چهل و ششم :
از بیکاری نظارهگر تایماز بودم که بدون توجه به من لباس هایش را از تنش درآوردم و گوشه ای انداخت.
نگاهم محو اندام ورزیده و ورزشکاری اش شده بود، معلوم بود برای ساخت آن عضله های بینقص زحمت زیادی کشیده است.
ناخواسته محو تماشایش بودم که لحظه به سمتم برگشت و بامن چشم تو چشم شد.
چپ چپ نگاهش کردم و گفتم:
_ندید بدید نیستیم. الان دیگه همه از اینا دارن. تازه اعتماد به نفست داره سفو سورا
لطفا صبر کنید...
