رسپینا به قلم زهرا خزائی
پارت چهل و دوم :
داشتم سمت اتاق عمل میرفتم که پلیس بیمارستان جلو ام راگرفت و گفت:
_سلام برادر، خدا بد نده، شگذارش رسید که به همسرتون تیراندازی شده، ممنون میشم واقعه رو توضیح بدید و صورت جلسه کنید.
بااحترام گفتم:
_سلام خسته نباشید، میدونم میخوایید هرچه سریع تر کارتون رو انجام بدید، ولی الان زن من توی اتاق عمل داره برای زندگیش میجنگه و من تا از صحت و سلامت همسرم مطمئن نشم نمیتونم چیزی بهتون بگم
لطفا صبر کنید...
