پارت چهل و یک :

اطراف برایم آهسته شده بود بجز اون چیز دیگری نمیدیدم. لحظه ای فکر از دست دادنش چشمانم را پر کرد، اما مغرور تزاز آن بودم که اجازه دهم قطره اشکی از چشمم بیوفتد.
از درد نمیتوانست نفس بکشید و فقط به زور توانست اسمم را صدا بزند و چشمان زیبایش را به رویم بست.
انگار با بستن چشمانش دنیای مرا هم تاریک کرد.
صدایش میزدم و صورتش را نوازش میکردم و خواهش میکردم چشمانش را باز کند.
با تکان ها

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۴۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️