پاناسیا به قلم عاطفه امیرانی
پارت صد و بیست و هفتم :
حیان با صدایی که بمتر و گرفتهتر از همیشه بود، انگار که خودش هم برای کنترل نفسهایش تلاش کند، گفت؛
- بهتر؟! هه... آتیشی که تو وجودم انداختی با هیچی جز خودت قرار نیست آروم بشه!
آسمان چیزی نگفت، فقط به سختی نفس کشید. انگار که کلمات در گلویش گره خورده بودند. فقط یک نگاه، فقط یک لحظه بیشتر در این فاصلهی نفسگیر، و شاید دیگر هیچچیز مهم نبود! نه زمان، نه مکان، نه حتی منطقی کÙ
مطالعهی این پارت حدودا ۱۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۳۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

محدثه
0ههوووف...عالی بود عاالی