پارت بیست و ششم :

به خودم مى‌آیم. نیازى به فکر کردن نیست. لقمه‌ام را قورت مى‌دهم و مى‌گویم: کارم.
با مکث مى‌گویم: ماموریت‌هایى که خونواده‌ام نباید مقصدش رو بدونن. محدودیت‌هایى که حتى خونواده‌ى پدریم باید به‌خاطر من تحمل کنن. این‌که مثل مردهاى دیگه نمى‌تونم سر میز شام یا خوردن چاى از اتفاقاى روزمره‌ام حرف بزنم. نمى‌تونم با خونواده‌ام هیچ سفر خارجى‌اى برم...
به او نگاه مى‌کنم: اینا شاید تو

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۲۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اکرم بانو

    0

    برونگران نباش ماازنگارخیالمون راحته☺️😜

    ۱ سال پیش
  • Zahra

    0

    آخ خسرو گمونم این نگار با عشقش بیچاره ت کنه 🤭

    ۱ سال پیش
کپی شد!