پارت شانزده :
مطمئنا آنقدر بىملاحظه نیستند که یک غریبه را به چالش بکشند. حداقل امیدوارم اینطور باشد!
نازى دارد با جرزنى خودش را محق نشان مىدهد براى پرسیدن سوال اما وقتى ملودى تا دم قهر مىرود، اجاز مىدهد او سوال کند.
ملودى مىگوید: چند تا دوست صمیمى دارین نگارجون؟
یک ابروش بالا مىرود: از اونایى که همهى رازاتون رو بهش بگید!
ــ خب... راستش من دوست صمیمى ندارم.
ملودى و صبا ب
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۳۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

دلارام
0واقعا رمان قشنگیه تا اینجا ک خوندم کنجکاوه ادامشم ولی چجوری اینا همو نشناختن همون دختره تو خیابونه ک خسرو نجاتش داد