پارت سوم :

ــ آنژیوکت بزن. همراهش کیه؟
پرستار به من اشاره مى‌کند که با فاصله از تخت ایستاده‌ام: اون آقاست.
سرپرستار با نگاه گذرایى به من شروع به بخیه زدن مى‌کند. خسته‌ام و مى‌خواهم به خانه بروم ولى به‌خاطر وضعیت عجیب دختر بهم گفته‌اند تا آمدن مامور باید بمانم. ظاهرا باور نمى‌کنند نسبتى با او ندارم. با انگشت شست و وسط گیجگاه‌هایم را فشار مى‌دهم بلکه از سردردم کم شود. براى چند ثانیه خوب است اما درد دوباره هجوم مى‌آورد.
امروز نیروهاى حفاظت به قسمتم ریخته بودند. متوجه عامل‌نفوذى شده بودند. بعد از چهل ‌دقیقه معطلى معلوم شد یکى از بچه‌ها گوشى آیفن با خودش آورده و گذاشته شارژ شود. همراه او نیم ساعت دیگر هم توى حفاظت بودیم و به عنوان سرپرستش توبیخ شده بودم. توى این اوضاع، درگیرى با بچه‌هاى حفاظت دیگر قوزبالاى‌قوز بود!
دکتر مى‌ایستد کنار تخت و شروع به معاینه مى‌کند: چى شده؟
سرپرستار توضیح مى‌دهد: پیشونیش پر از زخمه اما اینى که بخیه زدم شکافش عمیق‌تر بود.
دکتر گوشى را چند جاى بدن دختر مى‌گذارد. دستش لحظه‌اى مکث مى‌کند. با چشم‌هاى باریک‌شده دوباره به کارش ادامه مى‌دهد و باز مکث مى‌کند. این ‌بار به سرپرستار مى‌گوید: پرده رو بکشین.
فقط یک پرده میان‌مان است. صدایش را مى‌شنوم که می‌گوید: لباسش رو باز کن.
و چند لحظه بعد مى‌گوید: کتک خورده. تازه‌ام هست. یه سیتى بگیرید. یه
ام.آر.آى‌م از سرش. احتمال داره بیهوشیش به‌خاطر ضربه باشه.
درحال کنار زدن پرده مى‌گوید: کى آوردتش؟
سرپرستار به من اشاره مى‌کند: این آقا.
دکتر مى‌ایستد. سرش را از روى چارت بلند مى‌کند. عینکش را جابه‌جا مى‌کند و از بالاى آن نگاهى به سرتاپایم مى‌کند. به پیراهن سفیدم که حالا رد خون تقریبا همه جایش است.
ــ شوهرشى؟
ــ عرض کردم من نسبتى باهاش ندارم. جلوى ماشینم توى خیابون بیهوش شد.
ــ پس نمى‌شناسیش؟
ــ نخیر.
سرپرستار مى‌گوید: گوشى‌م همراهش نیست. در واقع هیچى همراش نیست.
دکتر درحال رفتن به ایستگاه پرستارى مى‌گوید: زودتر خونواده‌اش رو پیدا کنید. تا سیتى و ام.آر.آى نگیریم معلوم نمی‌شه چقدر صدمه دیده.
قدمى به‌طرف‌شان برمى‌دارم و مى‌گویم: هر کارى لازمه انجام بدید. من هزینه‌ش رو پرداخت مى‌کنم.
دکتر و پرستار نگاهى به من و نگاهى به هم مى‌کنند و دکتر با تکان سر تایید می‌دهد. پرستار دو برگه را از پرینتر بیرون مى‌کشد: برید پذیرش.
وقتى برمى‌گردم تا به‌طرف پذیرش بروم که بیرون از قسمت اورژانس است، سنگینى نگاه‌شان را حس مى‌کنم.
پذیرش شلوغ است و سردرد من هر لحظه بیشتر مى‌شود. حالا درد مثل دود دارد از گوش‌هایم بیرون مى‌زند! به گیسو فکر مى‌کنم. اگر توى خانه‌ى خودمان بود، حسابى از خجالت کاسه، بشقاب‌ها درمى‌آمد. وقتى عصبانى مى‌شود، هیچ چیز مثل صداى شکستن و هزار تکه شدن ظرف‌ها حالش را جا نمى‌آورد!
اما حالا توى خانه‌ى خواهرش این کار را هم نمى‌تواند بکند. گندم عاشق تک‌تک وسایلش است. بزرگ‌ترین غصه‌اش توى پروسه‌ى مهاجرتش همین است که نمى‌تواند تمام خانه را بار کند و ببرد!
وقتى برمى‌گردم، مامورى دارد از دختر سوال مى‌پرسد. سرپرستار با اشاره به من مى‌گوید: اون آقا همراهشه.
مامور رو به زن مى‌گوید: می‌دونم حالت خوب نیست اما نمی‌خوایم یه بنده خدا رو معطل کنیم... خانم‌دکتر یکم تخت رو بیار بالاتر.
تخت بالا مى‌آید و نگاهم به صورت او می‌افتد که پیشانیش باندپیچى شده و هنوز کمى رد خون پاک ‌شده روى صورتش است. وقتى مامور مى‌گوید: اون آقا رو مى‌شناسى؟ شوهرته؟
هنوز چشم‌هاش بسته است.
ــ خانم یه لحظه من رو نگاه کن. فقط بگو اون آقا رو مى‌شناسى یا نه؟
دختر لحظه‌اى چشم باز مى‌کند و دوباره مى‌بندد. انگار حرفى مى‌زند که نمى‌شنوم. چون مامور دارد مى‌آید طرفم.
ــ آقا مریض تایید کرد نسبتى باهاتون نداره. می‌تونید این‌جا رو امضا کنید، برید.
ــ حالش خوبه؟
مامور لب‌هاش را به بیرون برمى‌گرداند و چانه‌اش چین مى‌خورد: امروزم خوب باشه، دو روز دیگه این‌جاست؛ با چند تا شکستگى بیشتر برمی‌گرده...
به من نگاه مى‌کند: کتک خورده!
نگاهم لحظه‌اى روى تخت مکث مى‌کند. برگه را امضا مى‌کنم و از اورژانس بیرون مى‌آیم.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۴۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • پاکزاد

    0

    خسته نباشید

    ۱ سال پیش
  • لیلا مردانی | نویسنده رمان

    🙏🌸🩷

    ۱ سال پیش
  • هانیه

    0

    .خوب است خیلی خیلی

    ۱ سال پیش
  • خاطره

    0

    خوب بود

    ۱ سال پیش
  • لیلا مردانی | نویسنده رمان

    🌼🌱

    ۱ سال پیش
  • خاطره

    0

    خوب بود

    ۱ سال پیش
  • لیلا مردانی | نویسنده رمان

    🍃🌸🩷

    ۱ سال پیش
  • بهاره نوربخش

    0

    خیلی خوبه

    ۱ سال پیش
  • Ziba

    0

    خوب

    ۱ سال پیش
  • زهره

    0

    یعنی شوهر قبلیش اونجوری کتکش زده؟

    ۱ سال پیش
  • صالح ابادی

    0

    خوب بود

    ۱ سال پیش
  • لیلا مردانی | نویسنده رمان

    🌼🍃

    ۱ سال پیش
  • رها

    0

    عالی

    ۱ سال پیش
  • لیلا مردانی | نویسنده رمان

    🍃🌸

    ۱ سال پیش
  • Eli

    0

    عالی بود

    ۱ سال پیش
  • لیلا مردانی | نویسنده رمان

    🌼🍃

    ۱ سال پیش
  • لیام

    0

    خوبه

    ۲ سال پیش
  • لیلا مردانی | نویسنده رمان

    ❤️🌸

    ۱ سال پیش
  • اکرم بانو

    0

    دختربیچاره

    ۱ سال پیش
  • محرم

    1

    عالی

    ۱ سال پیش
  • لیلا مردانی | نویسنده رمان

    ❤️

    ۱ سال پیش
  • محرم

    1

    عالی

    ۱ سال پیش
  • لیلا مردانی | نویسنده رمان

    ❤️

    ۱ سال پیش
  • محرم

    1

    عالی

    ۱ سال پیش
کپی شد!