لیست کلیه پارتهای رمان دگم : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 81
-
رمان دگم - پارت 1
نمیدانم چرا انسانها اینقدر دوست دارند بدوند! تند بدوند، سبقت بگیرند. مثلاً صبح که داشتم برای پروژهی جدید به خانهی ژان بوسوعه میرفتم، دو پسر بچه را دیدم که از مدرسه به سمت خانه میدویدند. میخندیدند و مدام سعی میکردند از یکدیگر جلو بزنند. به ته کوچه رسیدند، مقابل خانهشان، یک ساختمان معمول...
بروزرسانی در : ۴۱۳ روز پیش
-
رمان دگم - پارت 2
با تمام اینها میدانم مادام بوسوعه هرگز قرار نیست تحسینم کند. نامش را به من نگفتهاند. خدمتکارها هم مادام بوسوعه صدایش میزنند. همسر ژان بوسوعه. دیگران میگویند زیباست. تا اینجای سخنشان میتواند درست باشد؛ اما مخالفت اصلیام با عقیدهشان از آنجایی شروع میشود که اندیشه میکنند فقط مادام بوسوعه...
بروزرسانی در : ۴۱۳ روز پیش
-
رمان دگم - پارت 3
لیلین سایه نویس بود. وقتی برای بازدید اولیه از خانهی ژان بوسوعه رفته بودم او را درحال صحبت با ژربرا دیدم. دختر نازپروردهی خانوادهی بوسوعه میخواست زندگینامهاش را بنویسد؛ ولی چون حوصلهی نگارش آن را نداشت از لیلین خواسته بود که این کار را انجام بدهد و در ازایش مبلغ ناچیزی بگیرد. درک نمیکردم ...
بروزرسانی در : ۴۱۳ روز پیش
-
رمان دگم - پارت 4
مشکلاتمان از آنجایی شروع شد که میخواست در آغوشش بگیرم و موهایش را نوازش کنم. من از کلیشههای روابط انسانی نفرت دارم. به خصوص که انسانها فکر میکنند احساسات بیسر و تهشان عرفانیترین پدیدهی هستیاند! یاد چارچوبهای مادام بوسوعه میافتم. کت آبی آسمانی با شلوار سفید ست میشود و وقتی یکدیگر را ...
بروزرسانی در : ۴۱۳ روز پیش
-
رمان دگم - پارت 5
نگران و پریشان شدم. کسی نبود که اسمم را صدا بزند و بگوید صبحانه آماده است. کراواتم را دور گردنم ببندد و با نگاهی عمیق و محبتآمیز بدرقهام کند. دیگر نمیتوانستم به هیچچیز و هیچکس احساس تعلقی داشته باشم. لیلین قرار نبود برود. حتی پس از وحشتناکترین دعواها هم برمیگشت و به دوست داشتنم ادامه مید...
بروزرسانی در : ۴۱۳ روز پیش
-
رمان دگم - پارت 6
در لحظات اولیهی بریده شدن انگشتم، خونریزی آن باعث میشد وجودم سرشار از قدرت و غرور شود. احساس میکردم هر قطره خونی که میریزد قدمیست برای رهایی از جهلی که گرفتارش هستیم. لیکن وقتی به خودم آمدم وحشت کردم. هراسم نه از شدت خونریزی بود، نه از نبود انگشتم. حتی طعم ندامت هم نمیداد. واهمه داشتم ک...
بروزرسانی در : ۴۱۳ روز پیش
-
رمان دگم - پارت 7
لبخند محوی زدم و در پاسخ به او گفتم: - شاید انسانیت دلش سفر و تعطیلات خواسته و به جزایر هاوایی رفته. به جهنم! چه اهمیتی دارد که کجا رفته؟ آیا تا کنون به جای اینکه دنبالش بگردد و بابت رفتنش آه و فغان سر دهد، از خود پرسیده که این انسانیت کوفتی اصلاً از کجا آمده؟ مگر جز این است که زمانی تکامل نیاف...
بروزرسانی در : ۴۱۳ روز پیش
-
رمان دگم - پارت 8
صورت دلون را خشم فرا گرفت. از شدت عصبانیت نفس نفس میزد و عرق کرده بود. پرخاشگرانه به سویم آمد و گفت گور خودم و کفرگوییهایم را از کتابخانهاش گم کنم. اخم کردم. چقدر تلخ بود که دیگر نمیتوانستم کلماتش را بشنوم. بدون حرف از آنجا خارج شدم؛ اما چند دقیقهای پشت درب فالگوش ایستادم. پریشان طلب بخشش و...
بروزرسانی در : ۴۱۳ روز پیش
-
رمان دگم - پارت 9
میتوان گفت سیستم تمام این ساختمانها مشابه مکانیسم رفتاری مادام بوسوعه است. شنها آرام آرام پایین میریزند و آجرها کمکم بالا میآیند و ناگهان با برعکس شدن ساعت همهچیز فرو میریزد و دوباره شروع میشود. خورشید صبحها طلوع میکند، پشت کوهها فرو میرود و دوباره طلوع میکند. تمام روند زندگی همینق...
بروزرسانی در : ۴۱۳ روز پیش
-
رمان دگم - پارت 10
من شیر عسل دوست دارم. سی ساعت گذشته را بیخواب شده و تشنه و گرسنه مانده بودم، چون توهم زده بودم که شیر عسل هستم. شیر عسلی غلیظ در لیوانی باریک و بلند. میترسیدم بخوابم. اگر میخوابیدم میریختم. بیمزده و محتاط بر کاناپهی بادمجانی خانهام جا خوش کرده بودم و جم نمیخوردم. لیوان لق میخورد و وضعیت ...
بروزرسانی در : ۴۱۳ روز پیش
-
رمان دگم - پارت 11
سرانجام بادی وزید و لیوان را پایین انداخت. لیکن با کابوسم روبهرو نشدم. همان وقت از خواب پریدم و دستم را که مثل چوب خشک شده بود روی قلبم گذاشتم. پریشانی بر رودهای قرمز و باریک کاسهی چشمانم قایقرانی میکرد و گودافتادگیها همانند جزیرههایی دورافتاده جولان میدادند. گوشهایم سوت میکشیدند. لابد م...
بروزرسانی در : ۴۱۳ روز پیش
-
رمان دگم - پارت 12
خواستم ظرف دیگری بردارم؛ اما تمام طرحدارها کثیف بودند. بازدم عمیق و کلافهام را بیرون دادم و تصمیم گرفتم در ماهیتابه غذا بخورم. نان تستی برداشتم و کمی از املت را روی آن مالیدم. پس از خوردن چند لقمه احساس ضعفی که داشتم تا حدی کاهش یافت. یک لیوان شیر عسل خوردم و بعد با عجله از خانه خارج شدم. طرا...
بروزرسانی در : ۴۱۳ روز پیش
-
رمان دگم - پارت 13
راهنمایی تخصصیای به کارگرها ندادم. فقط اصول کلی دیزاین را شرح دادم و در ادامه آزادانه کار کردیم. مثلاً وقتی از من میپرسیدند باید مبلمان را کجا بگذارند؟ شانسی و لودهوار انگشت سبابهی دست راستم را به سمتی نشانه میرفتم و میگفتم آنجا. حوصلهام کم کم داشت سر میرفت که ناگهان یک کاناپهی تکنفره...
بروزرسانی در : ۴۱۳ روز پیش
-
رمان دگم - پارت 14
برایش روشنگری کردم که کارم هرگز بخاطر وسواس نبوده. صرفاً در نظرم شبیه انسان بیچارهای میمانست که دوست نداشت شیر آب خانهاش را تعمیر کند. لیکن برای اینکه طبق عرف رفتار کند دستش را زیر آن میگرفت تا قطرات بر زمین نچکند. او داشت در این بلاتکلیفی رنج میکشید. قلباً نمیخواست و نمیتوانست موجه و عاد...
بروزرسانی در : ۴۱۳ روز پیش
-
رمان دگم - پارت 15
به عقب برگشتم. دست چپم را پشت سرم پنهان و دست راستم را مقابلش دراز کردم. دست داد. شکل اشرافزادگان و شاهزادگان فرانسوی شده بود. یک لحظه احساس کردم لویی شانزدهم دستم را گرفته! اگر صورت استخوانیاش را کمی فربهتر تجسم میکردم دقیقا شبیه لویی شانزدهم بود. ابروهای قهوهای، چشمان پفدار خاکستری، موهای...
بروزرسانی در : ۴۱۳ روز پیش
-
رمان دگم - پارت 16
پوزخند بوسوعه غلیظتر شد و گفت داشتن چنین افکاری با توجه به وضعیتم طبیعی است. چشمانش را ریز کردم و پرسیدم: - مگر چه وضعیتی دارم؟ اما جواب نداد. فقط شانهای بالا انداخت و بیصدا از من دور شد. *** پس از چند روز دلیل رفتارهای ژان بوسوعه را فهمیدم. دلون برای تمام کسانی که به کتابخانه میرفتند قصه...
بروزرسانی در : ۴۱۳ روز پیش
-
رمان دگم - پارت 17
یکی از لیوانهای کوچک رولتم*¹ را برداشتم و میان دندانهایم گذاشتم. سپس آنها را روی هم فشار دادم. برخوردشان با شیشه حالم را خوب میکرد. شاید چون یاد لیوان شیر عسل میافتادم. در آن توهمات همیشه وقتی لیوان میشکست آزاد میشدم. شکست. آزاد نشدم. کرمهای ابریشم فربه و کوچکی از دهانم بیرون ریختند. داشت...
بروزرسانی در : ۴۱۳ روز پیش
-
رمان دگم - پارت 18
ناگهان آوای افتادن کلیدی در قفل درب خانه توجهم را جلب کرد. کمی صدای تق و توق آمد و سپس زنی در چارچوب ظاهر شد. کمی به خودم زحمت دادم تا بشناسمش. ژانت بود. شاگردم در کلاس طراحی داخلی. میتوان گفت به دلیل اختلاف سنی کممان تا حد زیادی صمیمی بودیم. البته قبل از رفتن لیلین. آهسته و زیر لبی نقنق میکر...
بروزرسانی در : ۴۱۳ روز پیش
-
رمان دگم - پارت 19
جواب نداد. لبهایش را میخورد و با دامن کوتاه سرخابیاش بازی میکرد. خواستم بیخیالش شوم و بروم به کارهایم برسم که صدایش در گوشم زنگ زد: - اما ژرار... یعنی... شما حالت خوب نیست... با توجه به مسائل پیش امده... حرفهای دلون و رفتار مردم با شما... میدانید من... نگرا... توجهم جلب شد. نگاهم را که د...
بروزرسانی در : ۴۱۱ روز پیش
-
رمان دگم - پارت 20
ژانت نگاه ناباوری به چشمهایم انداخت. مثل دختربچهای جلوه میکرد که بستنی فروش مهربان محلشان را درحال دزدی دیده. پوزخندی گوشهی لبش نشست و گفت: - آن وقت لیلین تمام این ویژگیها را داشته؟ یا شاید هم یک فرشتهی آسمانی بوده که از هر عیب و ایرادی... صورتم در هم رفت و ناخودآگاه صحبتش را قطع کردم: ...
بروزرسانی در : ۴۰۸ روز پیش