دگم به قلم آیناز تابش
پارت پنجم :
نگران و پریشان شدم. کسی نبود که اسمم را صدا بزند و بگوید صبحانه آماده است. کراواتم را دور گردنم ببندد و با نگاهی عمیق و محبتآمیز بدرقهام کند. دیگر نمیتوانستم به هیچچیز و هیچکس احساس تعلقی داشته باشم. لیلین قرار نبود برود. حتی پس از وحشتناکترین ...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما

لطفا صبر کنید...

معصومه
2یک چیزی که برام خیلی عجیبه اینه که همش راوی داستان عوض میشه ادم گیج میشه گاهی وقت ها خودش داره داستانش رو میگه یا یکی دیگه یا شاید فقط این احساس منه