چنگار به قلم حنانه بامیری
پارت پنجاه و چهارم :
***
آفتاب تیر بیرحمانه بر سر ساحل میتابید و یادآوری میکرد روز نحس دوشنبه را. همان دوشنبهای که مهیار از راه میرسید تا او را برای همیشه تصاحب کند؛ تا با همان گل پژمردۀ به آب نرسیده راهی محضر شوند و بیمراسم و بیتشریفات عقد کنند.
هوای گرم و طاقتفرسا همچون باری سنگین بر دوش دنیا مینشست و هیچچیز جز آن لایۀ آبی رنگ از آسمان که مانند مرگ آرام مینمود، وجود نداشت. مهیار مقاØ
مطالعهی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۵۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

حنانه بامیری | نویسنده رمان
شاید ❤️
۲ سال پیشستاره
0مگه ماهرخ ازپس مهیاربربیاد👏👏👏کینه وعقده حقارت باعث میشه مهیارخطرناک تربشه؟؟..یاراهی پیداکنه وآدم بشه؟؟
۲ سال پیش
حنانه بامیری | نویسنده رمان
عقده همیشه خطرناکه 😕
۲ سال پیشزهرا
0چی میشد این دونفر ازدواج میکردن اووقت قاتل پیداش لیشد مهیار میکشت ساحل نجات میداد
۲ سال پیش
حنانه بامیری | نویسنده رمان
🤭🤭😁
۲ سال پیشفاطی
2جووون ماهرخ خانم..برو که رفتیم..مهیار اینهمه کوتاه اومدی الان هم کوتاه بیا..یادت اومده برو دیگه پیچت گیر کرده اینجا
۲ سال پیش
حنانه بامیری | نویسنده رمان
سمجه 😂
۲ سال پیشاکرم بانو
2ایول به ماهرخ ولی ازخشم مهیارهم میترسم
۲ سال پیش
حنانه بامیری | نویسنده رمان
🥺😓
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

Aa
0زیبا وعالی شاید خودش برادرشو کشته وعاشق سایه بوده🤔🤔🥴🥴🌺