پاناسیا به قلم عاطفه امیرانی
پارت صد و بیست :
نور ماه مثل نقرهی مایع به اتاق میریخت و همه چیز را در هالهای از آرامش و زیبایی میپوشاند. دریا پشت پنجرهی بزرگ گسترده شده بود، امواجش با نرمی به ساحل میرسیدند، گویی با ضربان قلبهایشان هماهنگ شدهاند. روی مبل مخملی به رنگ آبی تیره، کنار هم نشسته بودند، در فضایی که کلمات از توصیف نزدیکیشان عاجز بودند.
او با چشمان زمردی و درخشندهاش به مرد زل زده بود. مردش، نمیتوانست نگا
مطالعهی این پارت حدودا ۱۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۲۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
محدثه
0خیلیی زیبا بود مشتاقانه منتظر پارت بعدیی ؛)
۲ سال پیشستاره
0خب به سلامتی وعاشقانه اعترافات خوبی داشتن بقیه شم خصوصیه ربطی به مانداره😉😍
۲ سال پیش
عاطفه امیرانی | نویسنده رمان
ینی بقیشو نمیخواین؟🤣😎🫠
۲ سال پیشستاره
0چراااا،فقط ازاین لحاظ خیالمون راحت شداتفاقاجاهای احساسی اکلیلی اکلیلیه🌹🌹🌹ممنون ازلطفتون ازقلمتون 💐💐
۲ سال پیشمهدیه
0به نام خدا :) بقیشو اگر سانسور میکنید میخوایم😂😂 اقااا مخ ما جواب میکنه😁 گناه داریم باع عه🫠🤝
۲ سال پیش
عاطفه امیرانی | نویسنده رمان
سانسور کنم؟؟؟
۲ سال پیشمهدیه
0یا *** حسین😦 میخواین همه چیو بگین مگه؟😂 والا اینطور که شما داری توضیح میدی می ترسم بقیه رو بخونم🫠🥲
۲ سال پیش
عاطفه امیرانی | نویسنده رمان
پارت بعدی رو نخون 😁😉😉
۲ سال پیشمهدیه
0.....خدایا ببخشین.... یاد یه جوک افتادم😂😂طرف دعا میکرد خدایا پایتخت فرانسه رو لندن کن، میگن چته! میگه اخه تو امتحانم اینو نوشتم...
۲ سال پیشآمینا
1خوب تا اینجا منتظر اتفاقای خوشایند دیگه هم هستیم بابا ما دلمون آب شد یکی هی ببوسه بی هدف که نمیشه😅😅
۲ سال پیشاسرا
1وای تصویری که توذهن میشه خیلی عالی بااون صدابااون نگاهااین دوچقدرجالبن تودلبری🙏❤
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

فاطمه
0بی صبرانه منتظر پارت بعدی هستم😁😍😉😉