پارت چهل و هفتم :

اشک‌هایی که بی وقفه از چشمام می‌چکیدن رو پاک کرد و گفت:
-قول می‌دم تا جایی که بتونم ارتباطم رو باهات حفظ کنم.
سری تکون دادم و حین بالا کشیدن بینیم آروم گفتم:
-باشه. بریم خونه. فردا بریم خرید.
گردنش رو عقب کشید و یه طور بامزه‌ای زیر چشمی نگاهم کرد و گفت:
-خونه؟ خونه چی داره که مثل کش تومبون تا ولت می‌کنن می‌خوای در بری، بری خونه؟
خندیدم و گفتم:
-خب کجا بریم؟

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۲۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Aa

    0

    👏🙏🌺

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️