مثل تو مثل هیچکس به قلم مهسا خدایی
پارت چهل و چهارم :
تا سر خیابون قدم زدیم و برای اولین تاکسی دست بلند کردیم. به سمت دربند حرکت کردیم و تا دربند هرکدوممون توی افکار خودش غرق شده بود. نمیدونم چقدر گذشته بود که با صدای راننده تاکسی رشتۀ افکارم پاره شد.
حامد اسکناسی سمت راننده گرفت و گفت:
-بفرمائید آقا.
از ماشین پیاده شدیم و قدم زنان به طرف رستوران حرکت کردیم. چقدر سخت بود که به خودم بقبولونم حامد داره میره و من دیگه عملا هیچ دوس
لطفا صبر کنید...

روژان
0عالیه قلم نویسنده محشرههه