پارت سی و چهارم :

بعد از عوض کردن لباس هایم همراه مادر به آشپزخانه رفتم و با هم چایی آوردیم و همان موقع مادر کیک تولدش را برید و من کادویش را دادم.
منوچهر در مورد وضعیت درس هایم سوالاتی پرسید و بعد دیگر سکوت کرد تا با مادر صحبت کنم. مصلحتی یا به اجبار سعی نمی کرد خودمانی شود و من از این طور برخوردش احساس خوبی داشتم و اذیت نمی شدم.
کوروش پسر کوچک منوچهر سرش داخل تبلتش بود و اصلا حواسش به اطراف نبود.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۳۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    1

    امین کاردستش نده🙏

    ۲ سال پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    😁

    ۲ سال پیش
  • فاطمه

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️