پارت سی و سوم :

آب میوه ام را که خوردم، حالم بهتر شد و در کنار طاها و امین راه می رفتم که با دیدن مرد معتاد کوژ پشتی که شبیه پدرم بود، رنگ از رخم پرید و در جایم خشکم زد.
طاها که در حال صحبت با گوشی اش بود، متوجه من نشد و از من فاصله گرفت اما امین به عقب برگشت و با دیدن حال و روز من نگران پرسید:
ـ چت شد؟ دوباره ضعف کردی؟
به زحمت توانستم بگویم:
ـ نه.
اما هم چنان نگاهم به معتادی بود که نزدیک و نØ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۳۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • سلمانی

    0

    هعی مادر برفین

    ۱۲ ماه پیش
  • مانی

    1

    خدا رو شکر مادرش فک کنم عاقبت بخیر شد

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️