پارت سی و دوم :

به سراغ جعبه ی دارو ها رفتم و مسکنی خوردم، کمی از دردم کاسته شد ولی باز هم نتوانستم بخوابم.
جمعه بود و همگی در خانه بودیم و من نمی توانستم بیش از این حفظ ظاهر کنم.
زن دایی را در جریان می گذارم و او هم سفارش می کند که به اتاق طاها بروم و روی تختش استراحت کنم.
به محض اینکه روی تخت دراز می کشم، طاها بالای سرم می آید.
ـ چی شدی تو؟ چرا رنگ به روت نیست؟
ـ چیزی نیست یکم حال ندارم.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۳۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مانی

    1

    عاشق شخصیت آمین هستم بچمون باحاله😅🤣🤣

    ۱ سال پیش
  • نهال

    1

    خدا کنه امین قدر زحمتهایی که برفین واسش میکشه رو بدونه و فراموش نکنه

    ۲ سال پیش
  • بنیـن

    5

    چرا حس میکنم برفین بیشتر به امین میاد؟

    ۲ سال پیش
  • محدثه

    5

    چرا حس میکنم برفین باامین پارتنر میشه

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️